تبليغاتX
کولی
تکرار

تکرار

تکرار

تکرار

تکرار

تکرار

اما تو این راه که همراه جز هجوم خار و خس نیست

کسی باید باشه باید کسی که دستاش قفس نیست

 

+ نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386ساعت 20:53 توسط کولی |

سلام خدای عزیزم

        این پایین دل همه برات تنگشده انقدر تنگ که کسی تو رو یادش نمیاد . رو راست بگم منم که میبینی ازت یاد کردم واسه اینه که دوباره کارم گره خورده و تنها کسی که خوب بلده گره هامون رو باز کنه تویی.

چند وقته به هر دری میزنم تا خودمو از تو این لجن زار بیرون بکشم را نمیده مثل خر تو گل گیر کردم سر گیجه گرفتم انقدر تو این قفس دور خودم چرخیدم تا یه سوراخ پیدا کنم واسه هوای تازه.تو هم که اون بالا راحت نشستی و .........نه ببخشید غلط کردم میدونم تو همیشه هوای منو داری ولی پس چرا من نمیبینمت شاید انقدر کثیف و بد شدم که چشمایی که یه رو بی حجاب تو رو میدید حالا انقدر قی بسته که باز نمیشه.

اینور اونور هیشکی پیدا نمیشه که دو کلام باش درد دل کنم و خودم و سبک . آره میدونم تو هستی ولی حقیقتش روم نمیشه انقدر واست خالی بستم دیگه تابلو شدم ولی تو انقدر خوبی که تا آخر این دروغ رو گوش میدی تاییدم میکنی و به روم نمیاری از بسکه خوبی.

یه بار پای حرفات ننشستم ولی تو همیشه نشستی .

یه بار کاری که خواستی نکردم ولی تو همه کار واسم کردی.

یه بار سر حرفم نبودم ولی تو همیشه خوش قول بودی .

یه بار به روم نیاوردی که چه قدر پیش توکمم ولی من همیشه یادم رفت که تو چه قدر عزیزی.

یه بار ........یه بار............یه بار........هزاران بار..........ولی تو همیشه مثل کف دست بودی و زیر ورو نکشیدی.معرفت لوتی منشی رو تموم کردی.

میخوام بگم یه بار تو بد شو .یه بار تو توو روم بزن یه بار تو بیمعرفتی کن ولی میترسم هر چند میدونم تو نمیشی از بسکه خوبی.

زیر پاتم همیشه

جلو تو هیچم

ولی تو خیلی مردی.....................................................................................................خیلی 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 14:0 توسط کولی |

تو به من خندیدی

و نمیدانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه

سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی وهنوز

سالهاست که در گوش من آرام ارام

خش خش گام تو تکرار کنان میدهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق این پندارم

که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت .....

 

چراش رو نمیدونم ولی یهو یاد این ترانه افتادم که آخرین بار ۷ سال پیش شنیدم.

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 19:49 توسط کولی |

دلم یه جایی رو میخواد که کسی توش نباشه

تنهای تنها باشم

مثل یه          کولی

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 14:9 توسط کولی |

سهراب سپهری

شاعر، نقاش
تولد ۱۵ مهر ۱۳۰۷، کاشان.
درگذشت ۳ اردیبهشت ۱۳۵۹، تهران

 

شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
 می کنم تنها از جاده عبور
 دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل
وای این شب چه قدر تاریک است
 خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟
مثل این است که شب نمنک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمنک است

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 19:54 توسط کولی |

آقا............

 تازه رسیدم خونه ولی دلم برات تنگ شده این دو روزی که پیشت بودم مثل برق و باد گذشت.اون لحظه ای که سرم رو گذاشته بودم روی پنجره فولاد دلم داشت مثل یه پرنده پر بکشم از این جسم خاکی رها بشم و تا روز قیامت تو حریمت پرواز کنم.

خیلی معرفت کردی که من عاصی رو دوباره طلبیدی. کاشکی حالا که دستمو گرفتی دیگه ول نکنی.

گریه

گریه

گریه...

        دلمو کنار ضریحت جا گذاشتم امانتم رو دست غریبه ها نده. 

 

نماز شام غریبان چو گریه آغازمبه یاد یار و دیار آن چنان بگریم زارمن از دیار حبیبم نه از بلاد غریبخدای را مددی ای رفیق ره تا منخرد ز پیری من کی حساب برگیردبجز صبا و شمالم نمی​شناسد کسهوای منزل یار آب زندگانی ماستسرشکم آمد و عیبم بگفت روی به رویز چنگ زهره شنیدم که صبحدم می​گفت به مویه​های غریبانه قصه پردازمکه از جهان ره و رسم سفر براندازممهیمنا به رفیقان خود رسان بازمبه کوی میکده دیگر علم برافرازمکه باز با صنمی طفل عشق می​بازمعزیز من که بجز باد نیست دمسازمصبا بیار نسیمی ز خاک شیرازمشکایت از که کنم خانگیست غمازمغلام حافظ خوش لهجه خوش آوازم

حافظ

****************************************************

دختر پاییزی تولدت مبارک

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 19:33 توسط کولی |

خدایا کجایی؟

تو از من دوری یا من از تو دور شدم؟

+ نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 11:32 توسط کولی |

فقط کافیه تقویم بگه که امروز اول مهر ماهه :

هوا شروع میکنه به سرد شدن/ مثل عاشقایی که تا به معشوقشون میگن دوست دارم سرد میشن/ شروع میکنن مثه یه ماهیه خیس تو دست لیز خوردن/ آخرش در میرن /هر چی هم محکم تر بگیریشون زود تر جیم میشن.

کاری نداریم/ حرف ما در مورد پاییزه نه نرخ ماهی .

روزا داره کم کم کوتاه میشه/ مثه نسل ما ایرانی ها که به مرور زمان آب رفته/ ولی الان داره به لطف مرغایی که یه شبه چند کیلو میشن  /دوباره رو به بلندی میره

کاری نداریم /حرف ما در مورد پاییز بود/ نه اضافه وزن مرغا.

خورشیدم که مارو گرفته /یه روز همچین میکوبه تو مخت که راهه خونه رو گم میکنی /یه روزم تو پاییز باهات قایم باشک بازی میکنه/ توام اوسکولی که ضدآفتاب بزنی با عینک آفتابی /یا چتر ببری

 کاری نداریم/ ضد آفتاب تابلو نیس ولی عینک آفتابی ....(آفتاب بدم خدمتتون)

اوه اوه داره دیرم میشه .

خوب شد هوا تاریک شد /چون ۱۸۰ قدمه/ ۷۰ وزنم/ماهی هم که بو میده / ضد آفتابم تا حالا نزدم /عینک آفتابی هم ندارم.

خدا رو شکر...

 

+ نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 18:33 توسط کولی |

تمام زندگی همین ما شدن من و تو بود

بگو مرا تو را چه شد که من تو و تو تو شدی

همیشه در کنار هم به یاد هم گذشته بود

مرا بگو چه شد تو را که من تو و تو تو شدی

نه اینکه عشق کم شده نگاه مرده بین ما

چه شد تو را مرا بگو که من تو و تو تو شدی

گره زدیم بخت را به آرزوی وا شدنش

مرا بگو تو را چه شد که من تو و تو تو شدی

که چشم زد تو را که من همیشه در به در شدم

تو را چه شد مرا بگو  که من تو و تو تو شدی

غریب مانده ام کنون میان خانمان خویش

تو را مرا چه شد بگو که من تو و تو تو شدی

عروض خنده زد به ما که دست وپای میزدیم

چه شد بگو  تو را مرا که من تو و تو تو شدی

 

همیشه در بند این بودیم که میان غزل وقصیده چه فرقی هست

یا دو بیتی ورباعی چرا متفاوتند

یا شعر نو کدام و شعر سپید کدام است؟

ولی  وقتی رنگ را روی بوم میپاچیم حاصل هر چه باشد هنر؟!است

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 23:0 توسط کولی |

سلام مهربون

دلم برات یه ذره شده ,از وقتی برای آخرین بار دلتو شکستم قهر کردی رفتی و پشت سرتم نگا نکردی ,اینه رسم رفاقت و لوتی گری .

چشام به در سیا شد ولی نه خطی نه خبری. میخوام بیام منتت رو بکشم ولی از بس خراب کردم دیگه روم نمیشه, خیلی جاها و پیش خیلیا واست پیغام گذاشتم ولی بازم خبری نشد.

این شد که دلمو زدم به دریا تا واست نامه بنویسم ,حداقل اینطوری میتونم حرفامو بهت بزنم آخه میدونی باهات چش توچش که میشم لال میشم ,میرم میشینم تمرین میکنم ,با خودم میگم اینبار میزنم تو پررو بازی و بهش میگم ,ولی همون نگاهه که گفتم ,چفت میبنده رولبام.

چشمای تو مرد رو زنده میکنه, ولی منه زندرو شرم کش. وقتی نگام میکنی یه دنیا حرف دارم برات بگم که خودت از تو چشام میخونی .میخونی دیگه نه... واسه همینه که خیلی وقته بهت نگفتم دوست دارم.

اینجا باشی یا نباشی بوی تنت جا واسه هیچی نمیذاره. از در که میام تو عطر وجودت میزنه تو دماغم و میبرتم یه جایی که خودمم وخودت مثله, همون روزا که دوسم داشتی ,دوسم داشتی دیگه .نه......

صدات تو گوشمه. اون روزا که صدات میکردم و جوابمو میدادی یه موقه هایی ناز میکردی ولی بازم جواب میدادی, یادت میاد بازی میکردیم ببینیم کی حرف دل اون یکی رو میخونه ,همیشه تو میبردی .صدا نکرده جواب میدادی .حالا که صدات میکنم. جواب میدی یا نه.....

این مدت که نبودی هر روز یکی اومد و رفت ولی هیشکی برام تو نشد .

گفتی سرم به سنگ میخوره ........خورد.

گفتی در به در میشی................ شدم .

گفتی با چشم گریون میای .........اومدم.

هر چی گفتی............. گفتی........شد.

حالا اومدم ,میدونی چرا ؟

چون تو خواستی .

چون تو آغوشتو باز کردی .

دیگه ولت نمیکنم .ولم نکن .

از این شبای سرد بی تو میترسم.

                                               دوست دارم عزیزم

                                           از این پایین به اون بالا

                                     از طرف یه بنده برای شما.... خدا.

+ نوشته شده در جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 4:28 توسط کولی |